هفده

به طور مثال پاک شد

توی راه هی نگاهم می‌کند. جستجویم می‌کند و من فقط لبخند می‌زنم. همان کله سحر هم که پیشنهاد بستنی میدهد، نمی‌گویم چه وقت بستنی‌ست. بستنی مگنوم که انتخاب می‌کند هم چیزی نمی‌گویم. و حتی وقتی دارم کاغذ بستنی‌ام را باز می‌کنم و او سر موز را می‌چپاند توی دهانم فقط لبخند می‌زنم. نگاهش می‌کنم که چقدر شبیه زندگی است. گذرا و آرام. کنارم هست و انگار جای دیگری‌ست.

جا به جا ماشین را نگه می‌دارد، می‌ایستد و نشانی می‌پرسد. من سرم را هم بلند نمی‌کنم تا ببینم از چه کسی آدرس می‌پرسد. دارم فکر می‌کنم باید چه شکلی باشد؟ باید چطور اتفاق بیافتد؟ یعنی می‌توانم مثل همین حالا لبخند را روی لبانم نگه دارم؟ و هر بار سوار ماشین می‌شود، باز نگاهم می‌کند و می‌خندد. چقدر خوب است که بلد است وقتی نیاز است سکوت کند.

وقتی می‌رسیم، افتاده‌ام به حرف. اما نمی‌دانم دارم چه می‌گویم. افتاده‌ام به دست دست کردن برای نرفتن. هی دارم با کیفم ور می‌روم. نگاهم می‌کند. پیاده می‌شود و من هنوز دارم حرف می‌زنم. ماشین را دور می‌زند تا برسد به من. در را باز می‌کند. کیف را آرام از دستم می‌گیرد. سؤال می‌کند و خودش جواب می‌دهد: «دنبال چی می‌گردی؟ به چیزی نیاز نداری.» کیف کارت شناسایی‌ام را دستم می‌دهد و پیاده‌ام می‌کند. نگاهش می‌کنم و همراهش می‌روم. تمام راه دارم به سیم‌های خاردار و گنجشک‌های شیطانی که در میان آن بازی می‌کنند نگاه می‌کنم. گاهی حرفی می‌زند و خوب می‌داند درست نمی‌شنوم. وارد اتاق اول می‌شویم. وقتی می‌نشاندم روبروی دوربین، نگاهم هنوز به اوست. به چشم‌های منگم می‌خندد و کنارم می‌ایستد تا به جای او دوربین را نگاه کنم. مرا می‌نشاند روی یک صندلی دیگر، کارت شناسایی‌ام را می‌گیرد و هی با مرد خوش و بش می‌کند و تا کارت آماده شود و می‌گیرد برایم. اتاق بعدی کارت را می‌دهد به من و مرا جلو می‌اندازد. نمی‌دانم چقدر ایستاده‌ام و مردم را نگاه کرده‌ام که می‌آید، دستش را حلقه می‌کند سمت شانه‌هایم، کارت را می‌گیرد و می‌بردم. فقط زیر لب می‌گویم: «حواسم نبود.» روی برگه‌ای که دستم می‌دهد، نوشته است: «سری 6»

توی سالن مرا می‌نشاند و کنار می‌نشیند. دستم را می‌گذارد روی پایش و دست خودش را روی دستم. گرم است. خیلی گرم. نگاهم بین دو چشمش می‌رود و می‌آید. لبخند روی لب‌های من هم هست.

نفسم را می‌دهم بیرون و به صندلی تکیه می‌دهم. باز می‌رود و بعد از چند دقیقه مرا هم با خود می‌برد. گفته‌اند چهل دقیقه طول می‌کشد. مرا می‌‌نشاند روی الاکلنگ خیس از باران و خودش می‌نشیند آن سمت و مرا می‌برد بالا و می‌آورد پائین. من دارم می‌خندم. بعد می‌نشیند لب حوض و به من می‌گوید بروم یک برگ از درخت روبرویمان بکنم. با احتیاط برگ را از شاخه جدا می‌کنم و می‌نشینم کنارش. برگ را می‌شکند و به هم می‌مالد و نزدیک بینی‌ام می‌آورد. بوی اوکالیپتوس، بینی گرفته‌ام را باز می‌کند. برایم از درخت اوکالیپتوس می‌گوید. از درخت‌ها که نمی‌دانند دارد چه اتفاقی در این لحظه و در این مکان برای آدم‌ها می‌افتد. و من ساکتم. نگاهم می‌کند و من لبخند دارم. به ساعتش نگاه می‌کند و می‌رود تا کیف و بساطی که من در ماشین ولو کرده‌ام بگذارد توی صندوق عقب. من تنها می‌مانم با تمام خاطرات کودکی‌ام. با کودکانی که آن سال‌ها فارق از تمام تلخی این فضا، بازی می‌کردند و منی که دست مامان را سفت می‌گرفتم و فقط نگاهشان می‌کردم. که هی به دور و برم و زن‌ها و اتفاق‌ها نگاه می‌کردم و حرف نمی‌زدم تا مامان دستم را بکشد و اعلام کند که نوبت ماست و من بدوم.

اول نگاهم می‌کند که زیر چتر قلنبه شده‌ام، بعد چتر را از من می‌گیرد و می‌بندد. و من تازه می‌فهمم باران تمام شده است. دستم را می‌گذارد روی پایش. «من باید چی بگم؟» «فقط باهاش بحث نکن. آرووم باش. باهاش بد برخورد نکن. حتی اگه اون گفت چرا اومدی؟ تو بازم بخند.» قفسه سینه‌‌ام دارد می‌لرزد. لبخند از صورتم افتاده است. «من پرسیدم. طولی نمی‌کشه. فقط بیست دقیقه‌ست. هرجوری بود تحمل کن. زودتر نیایی‌ها. بخند قربونت.» سخت است ولی می‌خندم.

بلندگو که می‌گوید «سری 6»، نگاهش می‌کنم. دستش را حلقه می‌کند دورم و بلندم می‌کند. من ایستاده‌ام بین زنان مشتاق و نگاهم به اوست که چند قدم آن طرف‌تر هنوز دارد سفارش لبخندم را می‌کند. فامیلی‌ من و او یکی است، معلوم نیست من را صدا می‌کنند یا او را. فامیلی او که نیست اما جای من می‌گوید بله و کارت و برگه را دستم می‌دهد و دستش را می‌گذارد پشتم که برنگردم. می‌داند اگر نگاهش کنم، نمی‌روم. برنمی‌گردم. راه باریک نرده‌دار را طی می‌کنم تا به اتاقک برسم. زن جوانی با لبخند روبرویم است. «من اولین بارمه. نمی‌دونم باید چیکار کنم. کجا برم.» «یه راه بیشتر نیست. برو تا برسی به سالن.»

و می‌رسم به سالنی که خاطرات کودکی‌ام شبیه آن را زیاد دیده است. زن‌ها دارند جاهای مختلف را امتحان می‌کنند. من ایستاده‌ام روبروی اولین کابین خالی. دستم روی مرمر سرد و سیاه است و لرزش قفسه‌ی سینه‌ام تا بازوهایم رسیده است. اشک هی توی چشمم جمع می‌شود و من هی پلک می‌زنم تا محوش کنم. و تمام کودکی‌ام رژه می‌رود توی سرم. با مامان که می‌آمدم، مامان مرا می‌نشاند روی شبیه همین سنگ مرمرها، روی کابین. من خودم را می‌چسباندم به شیشه. خواهرم کنار مادر می‌ایستاد. گوشی را کم به من می‌دادند. خودشان حرف می‌زدند و من هی شکلک در‌می‌آوردم و او بیشتر از همه لبخندش را به من می‌داد. گوشی که به من می‌رسید، سفارش می‌کرد دختر خوبی باشم و مامان و مامانجون را اذیت نکنم.

هنوز نیامده‌اند. هنوز وقتش نشده. حالا دست‌هایم نه تنها یخ کرده‌اند که می‌لرزند. هفده سال گذشته است. و حالا، توی اولین هفده سال من آمده‌ام. نکند نشناسمش. نکند بیاید و رد بشود و من نفهمم اوست. نکند تمام بیست دقیقه دنبالش بگردم و او بین کابین‌ها سرگردان بماند و وقت، تمام.

اولین نفر بالاخره می‌آید. دست می‌کشم روی چشم‌هایم که پرده اشک نگاهم را تار نکند. دومی هم می‌گذرد. خدایا کمکم کن. سومی. چهارمی خود اوست. برعکس سالهای قبل که کرخت و بی‌حوصله آخر از همه می‌آمد، اینبار زودتر از همه آمده است. برعکس آن سال‌ها صورتش لبخند دارد نه اخم. نگاهم می‌کند و می‌شناسمش. دست تکان می‌دهم. لحظه‌ای نگاهم می‌کند. در من دقیق می‌شود و دست و سرش را می‌برد بالا که نه! من آنی نیستم که فکر می‌کنی و می‌گذرد. باید صبر کنم تا ته سالن برود و ببیند کسی غیر از من با او کاری ندارد و برگردد. دوباره که می‌آید، با دو دستم اشاره می‌کنم بیا. باز می‌گوید نه. و دست‌ها و سر من فقط می‌گوید بیا. با ناباوری، درنگ می‌کند و می‌ایستد. به گوشی اشاره می‌کنم و برمی‌دارد. سلام می‌کنم و گلویم درد گرفته از بغض. سلام می‌کند با لبخند و مرا نشناخته است هنوز. دنبال هرکسی می‌تواند بگردد غیر از من. اسمم را که می‌گویم سرش می‌رود بالا، میآید پائین. دهانش باز می‌ماند. «خوبی؟ چقدر خوب کردی آمدی.» هنوز بغض دارد خفه‌ام می‌کند. اما سفارشش را فراموش نکرده‌ام و لبخند روی لبم است. «چطوری آمدی؟» «تنها» «تنهای تنها؟» می‌خندم. «مامان چی؟» «خبر نداره.» «نگرانت نمی‌شه؟» «فکر می‌کنه سرکارم.» «سرکار می‌ری؟ کجا؟» برایش تعریف می‌کنم. «چطوری تنها اومدی؟» «اومدم دیگه.» این را با لبخند می‌گویم. مثل تمام دخترهایی که می‌خواهند چیزی را از پدرشان مخفی کنند. «خوب کردی اومدی. خیلی خوب کردی.» شبیه هفده سال قبل نیست. شکسته است. عزت نفسش، خنده‌هایش... فقط از قدیم‌ها همین برایش مانده که بی‌وقفه حرف می‌زند. و خوبی‌اش همین است. چون این بغض دردناک، امان نمی‌دهد برای حرف زدن. و وسط حرف‌هایش هی می‌پرسد «خوبی؟» و من می‌خندم.

بیست دقیقه زود تمام می‌شود و او نمی‌رود. هی می‌ایستد و دست تکان می‌دهد تا بروم.

هفده سال قبل، او می‌رفت و من نگاهش می‌کردم

/ 1 نظر / 21 بازدید
x

این نیز بگذرد ... به روزهای بعد فکر کن ... خوب کردی رفتی ... آفرین !!!