در حوالی مرگ

 

از پشت سر می زنه روی شونه م:

-          شما می دونستی عبدالمالکی فوت کرده؟

-          شوخیه؟

-          نه! فوت کرده.

می زنم به بازوی دوستم که توی جزوه زبان غرقه:

-          عبدالمالکی فوت کرده.

-          لوس نشو.

چشمای پر از اشکم شبیه کسایی نیست که دارن شوخی می کنن. بهت‌زده همدیگه رو نگاه می کنیم. نمی دونم چرا دارم برای پسری گریه می‌کنم که هیچ شناختی ازش نداشتم. که حتی می شه گفت خیلی هم ازش خوشم نمیومد. به بچه ها نگاه می کنم. هرکس یه چیزی درباره‌ش می گه. با خودم فکر می کنم هیچ‌وقت کسی نمی تونه به اون بگه هرکس از خبر فوتش چه احساسی داشته. فکر می کنم لحظه قبل از مرگ داشته به چه چیزی فکر می کرده. آیا اصلاً فرصت فکر کردن داشته؟

فکر می‌کنم اگر جای اون، کسی مرده بود که من دوستش داشتم و هنوز بهش نگفته بودم..... چقدر یهو دیر شده بود.

یه چیزی توی گلوم گیر کرده. نفس عمیق می کشم مدام بلکه این نفس بیاد بیرون.

...

داشتم می خندیدم که سرم منگ می شه  و گوشم سوت می کشه. همکلاسیا دورم جمع شدن. تا چند لحظه چیزی نمی شنوم و وقتی حواسم برمی‌گرده درد توی سرم می‌پیچه. همینطور که سرم رو با دو دست گرفتم شروع می کنم ریز ریز خندیدن.

-          داره گریه می کنه؟

دوستم با حرص می گه:

-          داره می خنده.

من هنوز نتونستم سرم رو بالا بیام. حالا همه دارن از صدای مهیبی که با این برخورد ایجاد شده بوده صحبت می کنن. من دارم به عزرائیل فکر می‌کنم که چند وقت یکبار از طرف خدا مأمور میشه که بهم بگه به همین راحتی می تونم ببرمت. قبل از اینکه فرصت کنی به کنار دستیت اشاره ای بکنی.

و هیچ کس نمی دونه دارم به دنیایی می خندم که مثل یه حبابه.

/ 3 نظر / 15 بازدید
الهام

از لیست جدید عزرائیل خبری نداری؟

الهام

اگه بگم ترجیح می‌دم تو لیست به روز شده عزرائیل باشم، چی؟