باران های موسمی

 

برای تولدش یه قصه نوشته بودم.

برای فرشته بودنش.

برای بودنش.

حالا دیگه حتی آرشیو مطالبم هم پر از خاطره ست.

سرم درد می گیره.

سرم باد می کنه.

کِی؟ کجا؟ چطور؟

اتفاق افتاد.

 

اون رفیق چی می گفت؟ می گفت نمی شه آدم احساسشو دایورت کنه روی کس دیگه. میگفت باید پیداش کنم.

نفهمید بغض کردم.

 

/ 3 نظر / 17 بازدید
ج:

خوش به حالش! ........ ........... ..............

ایلیا

اون روز که خونمون بودی میخواستم بگم که فردا تولدشه، اما نگران شدم که باعث ناراحتیت بشم

الهام

احساسشو دایورت کنه.. هه..