بزن باران که فصل لایروبی ست!

 

دردت می‌آید؟ یا منتظر بوده‌ای؟ چه می‌فهمم احساست چیست وقتی با این چشم‌های سفیدت زل زده‌ای به من؟

احساست هرچه که باشد، امشب می‌خواهم حرف بزنم. جای اینهمه مدتی که سکوت کردم و کنایه زدم شاید بفهمد. می‌خواهم کلماتم را روی تن سفید تو حک کنم. پس خوب گوش کن. جای تمام آدم‌هایی که نداشته‌ام که به حرفم گوش کنند.

من قلبم درد می‌کند. من هزار درد بی‌درمان گرفته‌ام که دکترها فقط بلدند بگویند عصبی است. نه! دردم این دردهای جسمی نیست که. این دردهای جسمی را که قبلاً کنایه و نشانه کرده‌ام و چیزی نفهمیده است.

برای اولین بار می‌خواهم بدون کنایه حرف بزنم. از شش سال عمرم. از نامه‌های عاشقانه‌ای که بر دل سفیدت حک کردم و بی‌جواب ماند. به این بهانه که «نوشتنم نمی‌آید» و «من نمی‌توانم مثل تو قشنگ بنویسم» یا «احساسم را نمی‌توانم بنویسم».از علاقه‌ای که فکر می‌کنم هرز رفته است و او مثل طلبکارها ایستاده بالای سرم تا برایم بگوید که حتماً او هم همینقدر احساس گذاشته است.

اینبار حرف‌هایم را پاک نمی‌کنم. اینبار می‌خواهم مسلسل شود دستهایم و تنت را تیرباران کنم با کلماتم. با بغضی که مدت‌هاست در گلویم مانده و دیگر دارد خفه‌ام می‌کند.

از خودم بدم می‌آید که انقدر احمقم که بعد از اینهمه زجر کشیدن در کنارش، لب باز نکردم تا حرفهایم را بگویم و بروم تا بعد طلبکارانه نایستاد مقابلم و انگ نارفیقی نزند بر پیشانی‌ام. از خودم بدم می آید که مهربانی ام مثل بچه های عقب افتاده که غیر از خوبی از آنها انتظار نمی‌رود، بود که وقتی دلم شکست از بی توجهی اش، باید بگوید به او خیانت کرده‌ام. از خودم متنفرم که این همه مدت سردی چشم‌هایش را دیدم و دم نزدم تا حالا او باشد که قدم علم می کند و می گوید از مدت ها قبل فهمیده بودم دوستم نداشتی. از خودم بدم می‌آید که مثل احمق ترین و بدبخت ترین آدمها، بعد از اینهمه زخم که از او برداشته ام، گاهی عجیب دلتنگش می‌شوم. گاهی بی هوا نامش را صدا می کنم و گاهی ...

به خیالش که آمده بوده برای دیدن من؟ به خیالش بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش کلی غرور زیر پا گذاشته که آمده روی زمین نشسته به انتظار من؟ از خودش نپرسید چند ماه گذشته از آن روزگار؟ که اگر علاقه ای بوده اینهمه راحت می‌توانسته فراموشش کند و در غیابم فرهاد شود و کوه بکند و از خودش نپرسد چنین آدمی که نه! عمری که هدر داده ام ارزشش را دارد که برای برگرداندنش تلاش کنم؟ یا نه! حتماً ماجرا چیز دیگری بوده. از خودش پرسیده برگردد که چه؟ و دیده است بودن و نبودنم فرقی ندارد. یک آدم، توی حاشیه زندگی‌اش. به کارها و زندگی اش که دارد می رسد، چه نیازی به بودن ِ او. بعد فکر کرده «پس همان بهتر که رفت. این اواخر زیاد داشت گیر می داد. حالا که خودش رفته است می توانم ساتور بگیرم دستم و تکه تکه کنم همه روزها و خاطرات را و همه چیز را بیاندازم گردن خودش. هی دلیل و عدد و رقم بیاورم که فلان تاریخ فلان ساعت فلان مدت منتظرت ماندم و ...»

امشب شب گفتن است.

نه این بار که بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش بلند شد و آمد و اینهمه ویرانم کرد در چشم هایش گرمی و علاقه را دیدم، نه آنهمه روزی که تکه تکه شکستم و چیزی نگفتم از رفتن علاقه اش.

مدت ها بود که سعی کرده بودم این نگاه سرد و بی روحش را فراموش کنم. این «چه خبر» گفتن مسخره را که می دانست از آن متنفرم و هیچ وقت از گفتنش دست نکشید. دوباره تمام خاطره ها، تمام شش سال عمر و جوانی ام روبرویم قد علم کرده است. بعد از آن روز که به نظر خودش چه کار بزرگی انجام داده است و من چقدر قدرنشناس بوده ام که نفهمیده ام، دست هایم لرزش پیدا کرده. بعد از همان روزی که مثل همیشه ساکت و بی تفاوت نشسته است و نظاره کرده است که چطور از دستش می روم و بعد با خودش گفته است «من که تلاشم را کردم. من رفتم جلو، سلام کردم، چه خبر گفتم، نشانش دادم که چاپ سوم را خریده ام، خودم را مثل همان وقت ها لوس کرده ام و گفته ام امضا می کنی؟ بعد ایستاده ام و زل زدم بهش و ... بعد رفته ام تا هشت شب نشسته ام یکجا و منتظرش مانده ام که مثل همیشه از طرف او حرکتی آغاز شود و وقتی او نخواسته پس من وظیفه ام را انجام داده ام» و بعد بیاید و طلبکارانه بنویسد: خودت نخواستی بیایی. من که آمدم.

آخ که چقدر استخوانهایم تیر می کشد وقتی دارم از اینهمه درد می نویسم. از علاقه ای که چقدر تلاش کرده ام برای آدم های باقیمانده زندگی ام بگذارم اما نتوانسته ام. که ناگهان ساکت می شوم و مثل روانی ها زل می زنم به روبرو و نمی فهمم چه مرگم است. یا شاید نمی خواهم به روی خودم بیاورم چه مرگم شده است.

حالا همه از سکوتم شکایت دارند و کسی نمی داند بعد از اینهمه شادی و گفتن برای کسی که رفت، دیگر گفتنم نمی آید. حالا هی همه بگویند داری خلق و خوی کارمندها را می گیری که دو کلام جواب مشتری را می دهند و بعد ساکت می مانند. تو هم آدم ها را مثل مشتری ها می بینی. و من سر تکان بدهم و چیزی نگویم از چه ربطی دارد. از اینکه من جای دیگری شکسته ام. که فکر می کنم هیجان تعریف کردن برای کسی را تجربه کرده ام، پایان تلخی داشت.

که حالا که مدام می روم تا پای ایجاد علاقه ای همیشگی، هی دودل می شوم و برمی‌گردم چون دیگر نمی توانم به احساس کسی اعتماد کنم. که خسته ام از شش سالِ از دست رفته. که شرطم این می شود که من خسته ام، تا یک الی دو سال زندگی را با تمام مخلفاتش به شما واگذار می کنم. بی اعتمادی درد سختی است.

چقدر خوشبخت بود دوستی که به او خیانت شده بود. حداقل می دانست زخم را از کجا خورده است.

من بعد از اینهمه سال نفهمیدم چرا اینطور شد.

کاش همان وقت که به قول خودش از خیانت رنجیده بود، رفته بود. همان سالِ نمی دانم چند که تا به دنیا آمدن ترلان فاصله داشتیم.

می بینی! کاغذ سفید! حالا هم که قرار است برایت بنویسم، آنقدرها حوصله ندارم که بنشینم و تمام دردهایم را برایت بنویسم.

فقط نمی دانم چرا وقتی اینطور رعد می زند، تنم می لرزد و می افتم وسط تونل خاطرات و کسی با سرعت مرگباری مرا به سمت سیاهی پیش می برد و در من باران می گیرد.

 

 

 

اخطار: وای به حال کسی که بخواهد درباره این پست با من صحبت کند.

 

 

/ 0 نظر / 26 بازدید