روزهای بی خودی

توان دست راستم بیشتر هم کم شده. این را خودم میفهمم و سرم تیر میکشد.

باز به خودم امید میدهم که برای تایپ کردن میتوانم از دست راست استفاده کنم. اما چقدر خودم را گول بزنم. من دیگه لیوان چای هم نمیتوانم دستم بگیرم.

اواسط تیر نود و‌هفت. باید یادم بیاید چه گذشت بر من وقتی تنها ماندم. باید یادم بماند تا خدا فرشته هایش را به صف کند برای آن جامه صبر نو، چقدر رنج بردم. چقدر درد را قرقره کردم. باید یادم بماند.

/ 0 نظر / 33 بازدید