سه قفله!

با لبخند روبروی اون که نشسته و داره دامن سفیدشو مرتب می کنه ایستادم و دارم براش آرزوی خوشبختی می کنم.

دست می کشه روی گل دستش که گلای رز صورتیه و وسط گلا نگینای درشت کار شده و با فخر می گه: امیدوارم یه روزی باشه برای تو عزیزم!

لبخند می زنم و اون ادامه می ده: چرا دست به کار نمی شی؟

توی سرم علامت تعجبه اما لبخند می زنم: فعلاً تو فکرش نیستم. یه کم خسته م.

گل دستش رو می ذاره روی دامن سفیدش تا دو تا دستش آزاد باشه و بتونه دستاشو بذاره روی قلبش:

- ببین عزیزم! باید در قلبتو روی عشق باز کنی.

لبخند می زنم و مواظبم که بغضم به چشمام نرسه.

- منم مثل تو بودم. اما یه روز تصمیم گرفتم در قلبم رو به روی عشق باز کنم. عشق خیلی زود منو پیدا کرد و نشست توی قلبم.

دارم نگاهش می کنم و لبخند روی لبم است. اما فکرم پیش او نیست.

پیش بیست و سه سالگی ام است.

پیش در قلبم که باز بود.

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
شیما

عشق همیشه در مراجعه است