امروز ...

امروز کسی از من پرسید چند سال است که تو نیستی.

نشد بگویم. هر جور حساب و کتاب می کردم از رفتنت هزار سال می گذشت. هزار سال دور شده ام از منی که با تو بود. از منی که با تو سرخوش بود.

چه اهمیت دارد چند سال؟

مهم این است که روزی تمام دلم را با دست های خودم توی پارچه سفید پیچیدم و در خاک گذاشتم و هر شب از تصور تو در زیر خاک، کابوس دیدم.

مهم این است که هنوز که هنوز است تو را گاهی روی دستگیره در می بینم.

مهم این است که هنوز صدای آوازت را در خانه می شنوم.

مهم این است که درست است با یادآوری تو، اشک هایم سرازیر می شود، اما لبخندی از سر آرامش روی لبم می نشیند.

مهم این است که بعد از تو، خدا کنارم ماند و تمام تلخی ها و قهرهایم را خرید تا برگردم و دوباره سر در آغوشش فرو کنم.

مهم این است که هنوز نگاه تو را به یاد دارم، نازنین مامان!

...

امروز کسی از من پرسید چند سال است که تو نیستی.

و من روز رفتنت دور سرم چرخید. اینکه رفتن تو و هزار اتفاق سیاسی با هم شده بود و هرکس می آمد بی اهمیت می گفت عزاداری عمومی است و ...

نزدیک ترینهایم درگیر سیاست شده بودند. بی آنکه حتی سر ِ داغ از حادثه شان، بفهمد رفتن سبزترین اتفاق زندگی ام یعنی چه؟

اینکه عزیزترین هایم هم از من فاصله گرفتند، چون از عظمت فاجعه نبودن ِ تو در من ترسیده بودند. همه پناه گرفته بودند تا ترکشی به جسم و روحشان اصابت نکند.

و من خدا را یادم آمد که نشست کنارم، روبروی داد و فریاهایم، که هرقدر دوست دارم گریه کنم و شکایت. تا یادم بماند تنها کسی که آنروزها تنهایم نگذاشت، خدا بود.

...

امروز کسی از من پرسید چند سال است که تو نیستی.

و من فهمیدم از نبودن تو هزار سال هم که بگذرد، هنوز دوست داشتنت در قلبم هست.

/ 4 نظر / 11 بازدید
flower love

سلام دوست عزیز وب باحالی داری مطالبش عالی بودن.... اگه میتونی بیا تو کهکشانی ها عضو شو مر30 منتظرتم بای تا کهکشانی ها....

x

خوب آره دیگه ... همینه که گفتی ...!!! نه ؟

ایلیا

خوبه که دنیای ما خدا داره... خوبه که ساشا پیش خداست. گرچه چاره ی دل تنگ فقط صبوری کردنه