یک قدم مانده به بهار...

 

روزهای آخر اسفند بوی دلتنگی داره. بوی یک سال از عمری که گذشته. انگار که بخوای گلی که داره پژمرده می شه رو از توی گلدون دربیاری و بذاری لای کتاب. انگار کتابی که خیلی دوستش داری به صفحه آخرش برسه.

اما امسال اولین سالیه که دارم راحت ازش دل می کنم.

امسال پر بود از اتفاق و اتفاق و اتفاق.

روزای شیرین. روزای پر از رویا. روزای ساختن یه قصر باشکوه از جنس آرزوها. و بعد...

دنیا همین شکلیه. می سازی و ویران می کنه. یا شایدم برای من این شکلیه.

بازم ساختم. بازم تمام زندگیمو گذاشتم برای ساختن همون قصر. غافل از اینکه خدا هی سرشو تکون می داد و می گفت این قصر تو نیست. این قصری نیست که من برات آرزو دارم.

امسال برخلاف سال های قبل، اسفند کند نمی‌گذره. داره مثل برق می گذره. انگار اونم می‌دونه که از امسال دل کندم.

امسال رو نمی خوام. می خوام پاک بشه از سال‌های عمرم. می خوام تمام عصبانیت هام، تمام غصه‌هام رو فراموش کنم، حتی اگر به قیمت فراموش شدن شیرین ترین روزهای عمرم باشه.

اسفند می گذره.

خیلی تند.

عمر زمستون داره تموم می‌شه.

با بارونای آخرش.

و من با سرعت خیلی زیاد دارم نزدیک می شم به ایستگاه سی.

/ 1 نظر / 22 بازدید
رضا

بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ میزند رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست , زنده باش سایه