سین هشتم سین سرشاری ...

دارم سفره هفت سین می چینم. سین ها را می دهم به دخترکی که می خواهد سومین بهار زندگی اش را ببیند تا بگذاردش روی پته های طرح ترنج که یادگار سفرم به کویر است. تخم مرغ ها را با دقت از توی ظرف برمی دارم و به دختر کوچولو توضیح می دهم که با هرکدام چه خاطره هایی دارم و دست آخر تخم مرغی که امسال رنگ کرده ام را می گذارم سر سفره. تا بروم دنبال سمنو صدای شکسته شدن تخم مرغ میخکوبم می کند. برمی گردم. دختر کوچولو با همان عینک بیضی زرشکی، در حالیکه تخم مرغ ِ شکسته را توی دستانش نگه داشته، با بغض و منگی نگاهم می کند.

گونه اش را می بوسم و تخم مرغ را از میان دست های کوچکش آرام برمی دارم. خاطره انگیزترین تخم مرغم است که شکسته است. دخترک هنوز میخکوب است و دارد مرا نگاه می کند. همانطور که تخم مرغ در دستم است، جلویش زانو می شوم تا هم قد شویم:

- من معذرت می خوام عزیزکم. باید برات توضیح می دادم که این تخم مرغا رو خالی کردم و برای همین خیلی زود می شکنن.

دختر کوچولو برای شکستن خاطره های من غصه دارد اما من با لبخند نگاهش می کنم.

کیف می کنم از اینکه برایم طبیعی است که بین خاطره هایم و دختر کوچولویی که روبرویم ایستاده و برای اولین بار است هفت سین می چیند، دختر کوچولو و شادی اش را انتخاب کنم.

سال نود و یک می آید تا من دهه ی نود را عاشقانه و آرام آغاز کنم.

عشق و شادی سهم همه تان باشد در سال جدید.

آمین.

/ 1 نظر / 28 بازدید
رضا

کلا تو کار آزار و اذیت بچه ها هستی . امید ورام که امسال دست از این کارهات بر داری و به راه راست هدایت بشی. عید شما مبارک