از بهشت‌ها...

داشتم می رفتم و می آمدم و با اطرافیان حرف می زدم و می خندیدم. اما چشمم به در بود. همان وقتی هم که نشسته بودم کنار شاعر کودکی‌هایم و داشتم به شوخی‌های نمکی‌اش می‌خندیدم هم گاهی برمی‌گشتم و پشتم را نگاه می‌کردم.

وقتی برخلاف میل باطنی و قرار قبلی هم نشستم روبروی آدمها هم زل زده بودم به در. وقتی شروع کردند به گفتن از باران، یک چیزی توی گلویم گیر کرد.

وقتی یکی در زد و یکی دیگر رفت برای باز کردن در و همان‌طور پشت در ماندند، دلم شور افتا. حواسم پرت شد. با خودم گفتم نکند اوست. نکند مثل همیشه حرف‌ها و دلیل‌هایش نصفه و نیمه باشد و راهش ندهند. دل دل می‌کردم که بلند شوم و خودم بروم دم در. که بگویم این همان باران قصه است. بگویم حالا قضاوتش کنید. خوب و بد بودنش با شما.

مریم و شهرزاد که از در وارد شدند به رویشان لبخند زدم. بحث که افتاد به کامل بودن باران و اینکه باید کسی دیوانه باشد که به او خیانت کند، زل زدم توی چشم‌های مریم. که انگار «نیامد» را از چشم‌هایم نمی‌خواند. که حتماً توی ذهنش فکر کرده که باید دیوانه باشد که منتظر آمدنش باشد. دیوانه بودم اما.

حالا زن داستانم تنها و بی‌دفاع مانده بود. نمی‌دانست چطور بگوید چرا نخواسته بدی‌های باران به چشم بیاید.

حمله بعدی درباره زمان و مکان بود. اینجا دیگر عزمش را جزم کرده بود که بگوید نیاوردن زمان و مکان بسیار سخت بود. اما قرار بود داستانشان ابدی شود و برای همیشه بماند. برای همین بود که ذهن زن داستان از زمان و مکان خالی شده بود. عزمش را جزم کرده بود اما چشمش افتاد به در که بسته مانده بود و او با خودش فکر کرد دیگر چه فایده از گفتنش. حالا که تمام شده بود.

حتی از پایان‌بندی هم داشتند ایراد می‌گرفتند. حتی مرگش هم ایراد داشت. باز به مریم نگاه کرد: «مگر غیر از این است که مرده‌ام برایش؟»

در پایان جلسه به کتابش با این لیبل زرد رنگ نگاه کرد و گفت: «این اثری نوشته شده است. جای دفاعی نمانده. هرکسی مختار است نظر خودش را بگوید.» و دیگر هیچ نگفت.

حرف‌هایش توی دلش ماند. مثل تمام این سال‌ها. مثل تمام این روزها...

و ...

باز هم مثل زن داستانش دیوانه بود.

دیوانه بود که به او خیانت کرد.

دیوانه بود که فکر می‌کرد می‌آید.

 

 

/ 3 نظر / 20 بازدید
راحیل

دعوتم کن به یه بوسه گوشه دنج یه رویا من میخوام با تو بمونم از الان تا ته دنیا سلام با احترام شما دعوتین به عاشقانه های من [گل]

x

بی خود گفتن همشون ... همون که تو گفتی درسته ... بازم به لیبل زرد نگاه کن اینبار با عینک سبز ...

ایلیا

تمام وقت خواستم یادم نیاد که بارانت کی بود... اما نمی شد خودمو گوول بزنم. امیدوارم خورشیدت تمام زندگیت رو زیباتر کنه