بارون میاد جرجر... پشت خونه هاجر

توی صفحه ایمیلم، کمترین عددی که جلوی هر فولدر خورده دوازده ست. از بالا همه رو چک می کنم.

تمام ایمیلا فورواردی هستن.

دلم تنگ شده برای یه نامه. برای یه حالت چطوره؟

...

هی به ساعت نگاه می کنم. هی به تاریخ.

نگاه بعدی برای آسمونه.

خدایا! داری چیکار می کنی؟

داره دیر می شه. اون حواسش نیست. تو که حواست هست.

اون خبر نداره، تو که خبر داری.

اگه فکر برگشت تو دلشه، یه دلش کن. بهش بگو بجنبه.

نذار دیر بشه.

و یه فکر تلخ توی ذهنم پوزخند می زنه و داریوش توی گوشم ناله می کنه:

اون که رفته دیگه هرگز نمیاد.

...

/ 2 نظر / 6 بازدید
رضا

كجاييي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟