پاک کن خدا...

آفتاب که درنیومد، اما وقت روشن شدن هوا بود که برف تند شد.

تا آماده بشم و برم بیرون، برف شدیدتر شده بود و روی تمام درختا و خونه ها رو سفید کرده بود.

دل دل کردم به برداشتن دوربین. به ثبت اولین برف پائیزی تهران.

و دست آخر بدون دوربین از خونه می رم بیرون.

لذت قدم گذاشتن توی برف بکر اول صبح با قدم گذاشتن توی اولین برف امسال مضاعف شده.

همه جا ساکته.

همه چیز یکدست سفیده.

دیگه نه از تل آشغالا خبری هست و نه از شلختگی مصالح کنار برج های نیمه کاره. تنها توده های یکدست سفید برف به چشم میاد.

این سکوت و سفیدی یه آرامش خاصی با خودش داره. مثل بیخبریه. مثل اینه که توی یه حباب باشی.

با خودم فکر می کنم کاش می شد روی تاریخ و خاطرات من هم برف میومد.

کاش می شد به گذشته که نگاه می کنم، یه حجم ِ بی حجم سفید و محو رو ببینم.

کاش برف روی شکست های من هم می نشست.

کاش برف روی برگه های تقویم رو هم می گرفت.

کاش خدا با پاک کن سفیدش منی که احساس می کنم توی تمام زندگیم شکست خوردم رو از زندگی پاک می کرد.

 

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
رضا

شايد احساست اشتباه باشه ...

x

کاش ...

ش

چطوری؟ هنوز قشنگ مینویسی

x

هنوز ... می نویسی ... قشنگ ...!!![زبان]

x

راستی یادم رفت ... چطوری ...؟[اوغ]