حکایت اعدادی که همیشه جمعشان به تنهایی می رسد.. به صفر

احمقانه است که اینهمه پز رفقایت را به همه داده باشی و با این حال, تمام کانتکت های گوشی ات را زیر و رو کنی و ببینی کسی نیست که به او بگویی چه دل گرفته ای داری امشب!

...

خیلی خوشحالم که ترلانم خیانت کرد. اصلاً کیف کردم. می خواست بنشید و خیانت باران را تماشا کند؟ که بعد هرچه زن است وقتی کتاب را می خواند حرص بخورد؟ حالا با تمام زمستان سرد و سختش, دلم راضی است که اوست که خیانت کرده.

...

یعنی دو سال شد که نیستی؟ اما قلبم انگار سالهاست درد می کند از نبودنت.

پسرکم! گوشتو بیار جلو. باید یه چیزایی رو بهت بگم. از وقتی که رفتی، ترسو شدم. حتی از سوسک هم می ترسم. این را به کسی نگویی ها! هیچ کس نمی‌داند که من ترسو شده ام. مدت هاست حتی لرزش دست هایم را هم از همه پنهان می کنم.

همه چیز از رفتن تو شروع شد. اما او آنقدر در خودش غرق شده بود که نفهمید.

...

اینروزها کتف هایم همیشه درد می کند. شاید به خاطر باری است که روی شانه های دلم سنگینی می کند.

...

سارافون قرمز را به تن می کنم و می ایستم روبروی آینه:

-          عزیزم! من اینجام.

دوباره برمی گردم داخل مغازه و او هم پشت سرم می آید.

-          آقا! رنگ نوک مدادی نداره؟

فقط بنفش و قرمز برایش مانده.

-          به نظرت کدوم رنگو بردارم؟

مثل همیشه هیچ نظری نمی دهد. خودم قرمز را برمی دارم.

سارافون قرمز روی پوستم می رقصد و سُر می خورد. از جلوی آینه کنار می آیم.

از این تابستان تا آن تابستان چقدر فاصله افتاد.

...

اینروزها گاهی هوس می کنم چیزی را بکوبم به دیوار و بشکنم. این هوس هرگز عملی نمی شود اما گاهی حس می کنم استخوان هایم از درون خرد می شود، می شکند.

...

روباه گفت: آدمها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی...

...

از همان راهی می روم که یک طرفش مسجد است و طرف دیگر امامزاده. تا آن راه باریک تمام شود، کلی فکر می دود توی سرم. وسط راه پا شل می کنم و می ایستم. می شود سر کوچه باشد؟ عقلت کجا رفته؟ نمی شود که باشد. منتظر ِ بودنش هم نباش.

مثل تمام اینروزها، کوچکترین پیاده روی هم نفسم را تند می کند. قلبم هم که همان گنجشکک بی پناه...

راه تمام می شود و کوچه نمایان. کوچه ساکت است و خالی. می ایستم روبروی کوچه. کمی جلوتر می روم. ساختمان نیمه کاره حالا دارد تمام می شود. می گفتند قرار است پارکینگ طبقاتی بشود؟ همه چیز سرجایش است. حتی همان درخت. هرقدر پا به پا می کنم، پایم نمی کشد راه کوچه را ادامه دهم. کبوترهای امامزاده بالای سرم چرخ می زنند. یک پر طوسی می افتد روی شانه ام.

...

درحالیکه دارد جعبه شیرینی را از روی میز برمی دارد، می پرسد:

-          مناسبتش؟

نگاهم را برمی گردانم سمت او. توی چشم های هردویمان لبخند است.

-          نقطه.

و می خندیم. دخترک هاج و واج نگاه می کند، جعبه شیرینی را برمی دارد و می رود.

...

-          می دونم. دخترک قصه من همیشه تلخه. اما بالاخره باید معلوم شه که از اولش که تلخ نبوده. تلخ شده. یه اتفاقایی، سردش کرده.

-          دیگه وقتشه بخنده.

اس ام اس را می بندم و توی دلم می گویم:

دیگه نمی تونه بخنده.

...

قلب صورتی دارد توی دستش تاب می خورد. می خندد.

-          فقط یک نویسنده ی رمانهای عامه پسند می تواند صاحب چنین جعبه قرصی باشد.

...

-          گوش کن. گریه نکن. تو هرکاری از دستت برمیومده انجام دادی. فکر نمی کنی دیگه نوبت اونه؟

سرش را انداخته پائین و هنوز کنار چشم هایش قطره ای مانده است.

-          دیگه بسه. زندگی خودت و خانواده ت رو سیاه کردی. اون چیکار کرده برات؟ بهش بگو دیگه کاری از دست من نمیاد. دو حالت داره. یا بیخیال می شه، یا می گه دوستت داره. اگه دوستت داشته باشه، دو حالت داره. یا هرکاری از دستش برمیاد انجام می ده تا تو رو به دست بیاره، یا می شینه غصه می خوره و فقط هی ناله و زاری می کنه که دوستت دارم و دلم برات تنگ شده. عزیزم! دوستم! اگه انقدر جَنَم نداره که به دستت بیاره، به درد زندگی نمی خوره. می فهمی؟ اگه دوستت دارم فقط یه کلامه روی زبونش و انقدر براش جدی نشده که بیاد دنبالت، بذار بره.

دوست سوم نگاه تلخش را بین چشم هایم تقسیم می کند.

-          به حرفاش گوش کن. از روی تجربه می گه.

دوست سوم را نگاه می کنم و نفسم سخت از سینه بیرون می رود.

...

بار سوم است که توی این دو هفته گوشی ام را جا می گذارم. بار اول عصبی شده بودم. چنین اتفاقی غیرممکن به نظر می رسید. بار دوم تلخ شدم. بار سوم خندیدم و خدا را شکر کردم که هر سه بار پیدا شد. انداختمش توی کیفم و با خودم چند بار تکرار کردم:

وقتی دیگر برایت کاربردی ندارد، لازم نیست هی بگیری دستت بلکه کاربردی پیدا کند.

...

نمی دانم مردم چه علاقه ای دارند که صدایم کنند «گلم». و فراموش کنند که مسئول گلشان هستند!

...

نمی دانم چرا وقتی دارم حرف می زنم صدایم می لرزد و اشک می دود روی صورتم.

نشسته است روبرویم و بیشتر با بهت و کمی با نگرانی نگاهم می کند.

-          تو چرا الان اومدی؟

حرفی ندارم برای گفتن.

-          باید دکتر... ببیندت. تو دارو درمانی می خوای.

-          تحت نظر متخصص مغز و اعصاب هستم. دارو می خورم.

کلافه است. سرش را تکان می دهد.

-          دیر اومدی. چرا گذاشتی به اینجا بکشه و بیایی؟

سرم پائین است و در دل می گویم:

مدت هاست به اینجا کشیده و کسی باور نکرده است.

...

سرفه هایم سکوت شب را پاره می کند. سرم را فرو می کنم توی بالش. آب می خورم. سرفه می کنم. آب می خورم. نفس عمیق می کشم و با سرفه بعدی عق می زنم. می دوم توی آشپزخانه. آب کتری را که هنوز ولرم است سرازیر می کنم توی لیوان و گرمی اش سرفه ام را کم نمی کند.

به شماره ی اسپری نگاه می کنم که صفر شده و با ناامیدی هوایش را هورت می کشم. ته مانده اش هم سرفه ام را بند می آورد.

دراز می کشم روی تخت. خودم را در میان هجوم افکار رها می کنم.

همیشه وقتی از بیماری هایم می گفتم جواب همین بود: «منم همین طورم. چیزی نیست. خوب می شه.»

همیشه وقتی مریض می شد جوابم همین بود: «تو رو خدا برو دکتر. سطحی نگیر.» و پیگیری های بعدی: «از دکتر وقت گرفتی؟ دکتر رفتی؟ آزمایش دادی؟»

همانطور که به قرمزی صفر اسپری نگاه می کنم، ریز ریز به خواب فکر می کنم.

...

نه! هرگز فکرش را هم نمی کردم.

توی خواب هم نمی دیدم که مثل فیلم ها، یک روز با دستهای لرزان کیسه‌ی قرص های روزانه ام را خالی کنم روی میز و بین بسته های رنگ و وارنگ قرص، به دنبال آرامش بگردم.

...

نقل قول: ما آدمها موجودات عجیبی هستیم. وقتی می گوییم تنهایم بگذار، یعنی بیشتر از همیشه به وجودت نیاز دارم.

...

یک سال بی تو گذشت.

مات مانده ام به دیوار روبرو. بی وحشت ماشین های رنگ و وارنگ و آخرین مدل، عرض کوچه را رد می کنم. روبروی لبخندش ایستاده ام که سرشار از خاطرات کودکی من است. بی اختیار دستم را گذاشته ام روی دهانم و صورتم اشکی شده است. مثل همیشه مرگ را جدی نگرفته ام. همان پارسال که مامان خبر را داد، فراموشش کردم. انگار که بازی بوده. حالا روبروی یک سال نبودنش ایستاده ام. می دانم. گریه برای من بد است. اما تو بگو! چطور می شود یک نفر نباشد؟

...

سرش توی کتاب است. من نام کتاب را با کنجکاوی نگاه می کنم. «تا دوشنبه دیگر» زیر چشمی می پایمش تا کتاب را زمین بگذارد. بعد بی آنکه جلب توجه کنم می روم سراغ کتاب. صفحه دوم تاریخ دارد. 20/2/1389. دوباره سه باره و چند باره سال را با خودم تکرار می کنم. شاید که یادم بیاید کجا بودیم. یادم بیاید من چه هدیه ای دادم. یادم بیاید که نمی آید.

زیرلب تکرار می کنم: آخرین هدیه؟

و یادم می افتد که مستطیل ِ کادوپیچ قرمز هنوز توی کمد است.

کتاب را می بندم.

...

نمی دانم به خاطر مرداد است یا خواب هایم که خاطرات قد می کشند.

خوابش را می بینم.

خواب می بینم که خوابش را دیده ام.

خواب می بینم که خوابم را دیده است.

...

نقل قول: دلتنگ شدن حس نبودن کسی است که به یکباره دلت تمنای بودنش را می کند.

...

باز هم ماه رمضان آمد و من باید حسرتش را بخورم.

اذان که می گویند، بی‌هوا می روم سمت گوشی ام، کد رمزش را می زنم و ... مات می مانم به گوشی. کمی نگاهش می کنم و می اندازمش روی مبل. غرق فکر می شوم: این رفتارم از روی عادت بوده آیا؟ یا...

...

- تو خوبی؟

لبخند می زنم. با اینکه می دانم از پشت تلفن نمی بیند.

- خوب می شم.

از لحظه ای که بغض می افتد توی گلویم و اشک سُر می خورد روی گونه ام، ثانیه ای هم طول نمی کشد.

- نمی خوای قبول کنی که عزیزی. اما عزیزی برام. جای دستبند، خودت رو بیار.

...

باز باید بروی آزمایشگاه. باز باید تأکید کنی که وقت گرفتن 5 تا لوله خون یه رگ درست و حسابی پیدا کنید. باز باید دستت به شعاع 5 سانت از منطقه ی سوزن کبود بشود.

باز ام آر آی، باز سی تی اسکن، باز عکس.

صداهای ناهنجار. دستگاه هایی که دور سرت می چرخند.

و تنهایی.

تنها می روی آزمایشگاه و دعا می کنی فشار نیافتد و حالت بد نشود.

تنها می روی سی تی اسکن و حواست را پرت دستگاه ها می کنی تا یادت نیاید تنهایی.

تنها می روی و تنها برمی گردی.

و می دانی آنچه در دلت افتاده و مثل خوره جانت را می خورد را این دستگاه ها نمی توانند تشخیص بدهند.

...

دور دوم سکوت آغاز شده است. تعجب نکن. حقیقت است. تمام خطوطی که به می رسد یک پیغام می دهد: خاموش است...

کلمه ها و ترکیب های تازه:

خاموش= ساکت

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
ایلیا

نمی دونم چرا هیچ وقت نمیبینی که همیشه باهاتم. میدونم اونی که باید نیست اما کسایی که هستن واقعا دوستت دارن.

x

کدم اعداد رو می گی جمعشان می رسد به صفر ؟ خدا نکند زبونت لال !!!... صفر فقط مال منه !!! نبینم بخواهی مال خودت بکنیش ... اصرار بی خودی هم نکن !!! مال منه فقط !!! یادت باشه ها !!!