دومین گام: آگاهی...

سنگفرش پیاده روی خیابان ولیعصر را نگاه می کنم و فکر می کنم.

تنهایی بخشی از ماست.

شب است. خیلی شب. تاریکِ تاریک...

سرم را بالا می آورم. مرد تکیه داده به دیوار و دارد سیگار می کشد. پا شُل می کنم. نگاه به نگاهش می دهم.

- می شود هم قدم شویم؟

نمی گویم. رد می شوم از مرد.

از مرد بعدی هم که به نظر خسته می آید، رد می شوم. بی آنکه گفته باشم نیاز دارم با کسی قدم بزنم خیابان ِ شب را.

پیاده رو شلوغ است. پیاده رو برای پنج شنبه شب شلوغ است.

مردی کنارم راه می رود که حواسش به من نیست. به او نزدیک تر می شوم و همراهش قدم می زنم.

نه! این نیست.

قدم هایم را آهسته می کنم که رد شود. و رد می شود...

رد می شوند و رد می شوم.

من همقدمی با هرکسی را نمی خواهم.

هم قدمی با کسی را می خواهم که نیست.

و نمی دانم چرا وقتی داشتم از او جدا می شدم، به او نگفتم که اینهمه نیازمند هم قدمی اش هستم.

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
ش

سلام خیلی خشگل مینویسی

سلام. قلم تصویر جان کاهی است از نی ... خوشکله ...

رضا

سلام. قلم تصویر جان کاهی است از نی ... خوشکله ...

مورچه زرد

تاریکی های ولیعصر و مردان سیگار به دست... و قدم های سینوسی بر پیاده رو... همیشه چیزی ناگفته می ماند...

رضا

دیروز که از اینجا گذشتم چراغ خانه زرد بود و روشن.دیزی روی گاز بود . و کتری می جوشید . لچکت را دور سر بسته بودی و آستین هایت را تا زده بودی تا روی آرنجنت .یادگار مادربزرگ ،رادیو کهنه دو موجی بود که روی پیش خان آشپزخانه اخبار ساعت 8 را به گوشت می رساند. ادامش با تو ...