شرح احوال

توان دست راستم کم شده. طوری که دیشب گوشی از دستم افتاد. باید حواسم باشد همه کارها را با دست چپ انجام بدهم. 

شب ها گاهی به خاطر درد از خواب بیدار میشوم.

حالا میفهمم که چرا همیشه سعی کردم دست چپم را همانقدر قوی و کارآمد نگه دارم. 

نمیتوانم باور کنم کارم به جراحی برسد. دکتر هربار میگوید: تو همانی که دلت نمیخواهد عمل کنی؟! و بعد مینشیند و به تلاش هایم برای بهبودی گوش میدهد. تلاش هایی که تا امروز به جایی نرسیده است. 

این ها را باید جایی بنویسم . اما نه جایی که همه بگویند عزیزم تو خوب میشی. یا مثلا الهی بمیرم. اینجا جایش بود. جایی که رفقا عادت داشتند بروم غار تنهایی. عادت داشتند ساکت بمانم و پیگیرم نشوند. 

راستی! یکی اش جا افتاد. نمیتوانم قلم دست بگیرم. 


/ 0 نظر / 82 بازدید