وقتی که رفتی، تازه فهمیدم نبودنت یعنی غربت

تو به خاطر من ماندی توی این شهر و من برای فرار از خاطره تو بود که نقشه سفر می کشیدم.

من برای فرار از سایه ی تو که فکر می کردم همیشه دنبالم کشیده می شود، با احتیاط در این شهر قدم برمی داشتم و تو به خاطر من و خاطره ها دیگر به محله ما نیامدی.

تو به خاطر من ایستاده بودی روبروی هر حرفی که مرا کمرنگ می  کند و من پاک کن خریده بودم و افتاده بودم به جان خاطره ها و هی می سابیدم بلکه کمرنگ شود که نمی شد. فقط دلم زخمی می شد.

من تمام این مدت برای انتقام از تو خودم را بالا کشیده بودم و تو آنقدر در من غرق شده بودی که یادت رفته بود باید برای زندگی ات تلاش کنی.

من شانزده ماه بد کردم و تو شانزده ماه مهربانی.

تو شانزده ماه دعایم کردی و من آرزوی شانزده ماهه ام این بود که آنچنانی زمین بخوری که تا مدت ها توان بلند شدن نداشته باشی.

حالا که فکر می کنم می بینم تو راست می گفتی. این سالها مرا عوض کرده بود. من از خودم دور افتاده بودم.

حالا که فکر می کنم می بینم حتی همین خنده های پولاد هم با حضور تو دیدنش لذت داشت.

حالا که فکر می کنم می بینم اگر نبودی و اصرار نمی کردی، پروانگی کامل نمی شد. مثل این بعدی که نصفه مانده و نمی دانم چه کسی باید روی آن نظر بدهد.

حالا که فکر می کنم می بینم تمام این سالها که فکر می کردم من هستم که دارم تو را ساپورت روحی می کنم، تو بودی که ساپورتم می کردم و دستم را می کشیدی تا جلوتر بیایم و ...

حالا که فکر می کنم می بینم اصلاً منصف نبودم که فکر می کردم با یک عذرخواهی و یک اعتراف ساده می شود تمام اشتباهاتم را جبران کنم.

حالا که فکر می کنم می بینم حق داشتی که وقتی بعد از شانزده ماه تلفن زدم و بی مقدمه عذرخواهی کردم، بگویی: «همین؟»

نهً! به همین سادگی ها هم نیست.

حالا، تا آخر عمر مهربانی نگاهت روی دلم سنگینی می کند.

حالا، تا آخر عمر هر روز هزار بار از خودم خواهم پرسید کجای جاده ای؟ آیا جاده ات هموار هست؟

از حالا تا آخر عمر ...

 

 (این نوشته هم جزء بدهی های من بود به تو و شش سال جوانی ام)

 

/ 0 نظر / 14 بازدید