موسم اندوه که می رسد...

از همان اول صبح که خواب ماندم و ده دقیقه ای حاضر شدم، دلم گرفته بود.

همان وقتی که می دویدم این طرف و آن طرف و داشتم برای غافلگیر شدنش برنامه ها را ردیف می کردم هم دلم گرفته بود.

وقتی با دوربین ایستاده بودم پشت در و منتظر بودم لحظه ی غافلگیر شدنش را ثبت کنم، وقتی روبرویم ایستاده بود و باورش نمی شد که توانسته ایم غافلگیرش کنیم، وقتی توی چشم هایش نگاه کردم و گفتم: عزیزم تولدت مبارک!، نگران بودم اشک هایم بی هوا سرازیر شوند.

وقتی داشتم با بیخیالی سایت یاندکس را باز می کردم و به حرف هایش می خندیدم هم بغض داشتم.

وقتی که توی تاریکی از من که پشتم به او بود، پرسید خوبی؟ اولین قطره افتاد روی دستم و من سر تکان دادم که خوبم.

وقتی که داشت می پرسید دلمه می خورم یا نه، بین قطره های اشکم فاصله ای نبود تا بتوانم بشمارمشان.

مطمئنم هیچوقت به فکرش هم نمی رسید که وقتی توی دستشویی بوده، با صدای بلند توی اتاق گریه کرده ام و وقتی که مشغول گرم کردن غذاها بوده، چشم هایم را پاک کرده بودم و گوشه ی لبهایم را داده بودم سمت بالا و رفته بودم توی آشپزخانه.

همان وقت که توی ماشین نشسته بودیم و خواستم ساکت باشد هم از همین بغض ترسیده بودم.

از همین ابرهایی که می دانستم منتظر تلنگری هستند برای بارش.

خب برای هرکسی پیش می آید که دلش بگیرد. برای هرکسی که دل داشته باشد.

و من معمولاً هق هق گریه هایم را بین همان خنده های بلندی پنهان می کنم که دوستش دارید.

/ 3 نظر / 8 بازدید
پدرام

تک تک ما سرانجام روزی داوری خواهیم شد. مهم این است که چقدر زندگی کرده ایم, نه چقدر زنده بوده ایم. چقدر بخشیده ایم, نه چقدر داشته ایم. چقدر خوب- صرفاً خوب- بوده ایم, نه چقدر عظیم جلوه کرده ایم. سلام دوست خوبم روزمرگیهاتو بسیار با احساس و زیبا می نویسی که خیلی تاثیر گذارن خوشحال می شم پیش منم بیای

x

پیش اون نری ها ... بالایی رو می گم !!! چقدر ذلیل شدی ... اَآآآآآه حالم بهم می خوره ازت ...

رضا

عاشق دلتنگياتم