حکایت بهارنارنج های در باد

 

وقتی چشمامو باز می کنم، زل زده به چشمام. یه لبخند گنگ و خواب آلود می زنم.

-          تمام زمان فرود خواب بودی.

سرمو تکون می دم.

-          کم دیدم کسی در زمان فرود بخوابه. خیلی خسته ای؟

-          نه خیلی.

-          پس خیلی خوب می خوابی.

باید بگم دارم ریشه هام رو می کنم؟ بگم وقتی آدم ریشه هاش داره کنده می شه درد داره و برای همینه که می خوابم تا حس نکنم دردشو؟ بگم دیگه ریشه هام رو نمی خوام، بگم زیاد می رم سفر از این به بعد؟ بگم دلم می خواد دیگه توی این شهر نباشم؟

سرم رو تکون می دم. لبخند روی لبمه.

دیگه لازم نیست وقت سفر به کسی بگم دارم گوشیمو خاموش می کنم...

...

داره نگاهم می کنه. یه لرزش خفیف زیر پوستمه. خودش نیست. نگاهش نیست. اما شبیه شه.

-          فال حافظ نمی خواین خانوم؟

-          می شه بدینش به من؟

می شینه روی دستم. دست می کشم روی سرش و می بوسمش.

می ذارمش روی دست مرد فال‍گیر و می رم.

نفسم راحت تر از قبل بیرون میاد. تموم شد.

...

توی تالار آینه می ایستم. روبروی بینهایتی از من. چرخ می زنم. وقتی زیادم بهتر به نظر می رسم.

...

دورش می چرخم. هم هستم و هم نیستم. نمی دونم چرا اینهمه اشک توی چشمم می گرده. نمی دونم چرا هوس کردم بشینم روبروی خاطره ها. نگاه کنم به عمری که رفته و عمری که باقی مونده. خالی می شم. پر می شم. هیچ کس نیست. ساکت و خلوت. می شینم توی ایوون و پاهام تکون می دم. سرایدار از دور طوری نگاهم می کنه انگار یه دایناسور رو. نمی دونم چرا اسمش میاد روی لبم. اما حتماً باید دعاش کنم. آفتاب پوستمو می سوزونه. آفتاب‌گیر قرمز رو پائین تر می کشم و اشکامو پاک می کنم. وقتی دارم از در می رم بیرون سبکم. مثل یه پر توی باد.

...

لم دادن توی عطر بهارنارنج. فکر می کنم چقدر خوب می شد همیشه اینجا موند. وقتی دلیلی برای برگشتن نیست.

...

بازم که چشم باز می کنم، نگاهش با خنده با منه.

-          بازم خواب بودی.

-          خواب بودم.

-          حتماً خسته ای. وگرنه نمی شه. خیلی عجیبه.

-          نمی دونم. شایدم خسته م.

و نپرسیدم: به نظر شما می شه آدم از اونچه برای به دست آوردنش جنگیده، خسته شه؟

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 19 بازدید
رضا

سلام كاكو . زود اومدي ... زودم رفتي ...