خوشیم که می گذرد..

-          چرا یهو اینجوری شدی؟ چرا داری داد می زنی؟ چیزی نشده.

من هنوز دارم داد می زنم. من هنوز نمی دانم چرا اینطور شده ام.

-          یهو بیخودی حساس شدی. اگه تو بخوای می گم نیان. آرووم باش.

بلند می شود. بازویم را می گیرد و می نشاندم روی مبل.

-          قرصتو خوردی؟

سر بالا می اندازم تا او برود و با یک لیوان آب و بسته بیست تایی قرص هایم بیاید.

سرم را تکیه می دهم به مبل و اشک هایم تا گوش هایم کش می آیند. آهی شبیه یک نفس عمیق راه باز می کند از میان قفسه سینه ام که مدتی ست درد می کند.

...

-          دیگه یه چیزایی به نام تو خورده.

سرم را تکان می دهم.

-          خیلی خوبه که. انقدر توجه و محبت داری به اطرافیانت که حتی هدیه هات و توجه هات هم امضا داره. همه می فهمن کار توئه.

دیگر سرم را هم تکان نمی دهم.

-          تا کادوش رو باز کرد، تو رو نگاه کرد. فهمید از طرف توئه.

-          وقتی توی زندگی به چیزی که می خوای، نرسی، دیگه حتی محبت کردن هم لطفشو از دست می ده.

...

یک موسیقی لایت است که به نظر خیلی آشنا می آید. اما نمی دانم چرا دارد اعصابم را خرد می کند. نزدیک است بکوبم روی شانه‌اش و داد بزنم که صدای ضبطت را کم کن. مردک تمام راه یک دستش به فرمان بوده و با دست دیگرش تخمه های آفتابگران را تا ته حلقش می برده و بعد پوست های تخمه را می انداخته توی خیابان. پایش فقط ترمز را می شناسد و هی من را سمت جلو می برد.

موسیقی بدی نباید باشد. هرقدر فکر می کنم یادم نمی آید کجا شنیده ام. فقط می دانم تنم دارد بدجوری گزگز می کند و می لرزد.

قرص را توی کیفم باز می کنم و می گذارم توی دهانم و قورت می دهم. چشم هایم را می بندم و سعی می کنم نه مردک راننده را ببینم و نه صدای موسیقی را بشنوم.

بیدار که می شوم، نزدیک مقصدم. سرم آرام گرفته است. موسیقی عوض شده است. اما یادم می آید که موسیقی قبلی بی کلام‌های قدیمی شادمهر عقیلی بوده است.

...

توقع ندارد که خیلی بی‌خیال با او احوالپرسی کنم. انگار نه انگار که قول و قرارهایی بوده. انگار نه انگار اینهمه حرف زده ایم برای رسیدن به نقطه مشترکی از زندگی.

بی‌حال شده است. شاید ماتش برده است. فقط همین حس ها از توی گوشی تلفن به من می رسد. دیگر نه بلبل زبانی می کند و نه از کارهای روزش تعریف می کند. آنقدر منگ است که حتی یادش می رود مثل همیشه از من انتقاد کند.

یک حرفی توی ذهنش مانده که غرورش اجازه نمی دهد به زبان بیاورد. یک حرفی که بین سکوت هایش هزار بار برای من تکرار می شود.

یک حرفی هم توی ذهن من مانده که نمی گویم. یک حرفی که یک راز است:

وقتی که کسی از شش سال زندگی اش به اجبار گذشت، یاد می گیرد از آدم ها هم به راحتی بگذرد.

...

حالا هرشب مامان با بسته های قرص و لیوان پر از آب می آید سروقت منی که همیشه یادم می رود اینروزها برای نرمال بودن به قرص نیاز دارم.

حالا همه با اشتیاق نگاهم می کنند و من با لبخند تلخی هنوز همان سرمشق های قدیمی محبت را مشق می کنم.

حالا همه روزها بغض می کنم و شب ها طوفان می شود.

 

 

 

بعد از نگارش: هرکسی پیدا کند و بگوید کجای این پست های اخیر جای خوشحالی و تبریک گفتن داشته، جایزه می گیرد!

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
x

داشتم از اینجاها گذر می کردم ... و الان من فقط خواستم در خصوص پست قبلی با شما صحبت کنم... به نظر شخص شخیص اینجنابعالی ! اینکه داری یه نفری مجهول الهویه مادر مرده ای رو در حد عذاب های در راه همگی و در چاه ویل با تناول قیر و قیل و ... زجر میدی همون جای از پست های اخیره که جای خوشحالی و تبریک گفتن داشته و داره ... داری مثل من میشی !!! واسه همینه خیلی خوشحالی ... تبریک ما را پذیرا باش با آغوش باز و صد البته جایزه رو رد کن بیادش... لطفاً !!!

اینکه حداقل با یک قرص زندگی نرمال می کنی جای تبریک داره

x

نداشتیم ... داری جرزنی می کنی جایزه رو ندی ... بدش ... زود باش والا داد میزنم که منو اغفال کردی و می خواستی بهم تجاوز کنی ... زود باش !!![شکست]

x

ای مال مردم خور ... سر پل صراط منتظرت می شینم ...!!![اوغ]

نازنین کریمیان

حالا همه روزها بغض می کنم و شب ها طوفان می شود... موافقم باهات... من نیز ...