سیصد و شصت و پنج حسرت را می کشم همچنان به دنبالم

 

تموم شد.

دهه هشتاد که پر از طراوت جوانی من بود، تموم شد.

دارم وارد تابستون می‌شم.

دهه هشتاد، دهه بیست زندگی من بود. سالایی که تازه از نوجوونی و مدرسه جدا می‌شی و می‌رسی به ایستگاه دانشگاه و جوونی.

ایستگاه تجربه یه زندگی جدید. فکر می کنی می‌شه تمام دنیا رو تغییر داد. می‌شه کارای بزرگ کرد. با آدمای بزرگ آشنا شد. می‌شه رفاقت کرد. می‌شه عشق رو تجربه کرد.

و توی ده سال تمام تلاشت رو می‌کنی. تمام جوونیت رو، انرژیت رو می‌ذاری. هر سال یه نگاهی به دنیا میندازی. تغییری نکرده. همه‌ی کارایی هم که به نظرت بزرگ میومدن، می‌بینی خیلی هم بزرگ نیستن. و آدمای بزرگ... اصلاً بزرگ نیستن فقط آدم بزرگن. و رفاقت... و عشق... اصلاً اون معنی‌ای که فکر می‌کردی ندارن.

می‌بینی ده سال از بهترین سالای عمرتو پای آدما و کارایی صرف کردی که انگار ارزشش رو نداشتن.

بهار تموم شده و شکوفه‌ها ریخته و تعداد کمی از اونا برای میوه شدن آمده هستن.

ایستگاه تجربه کردن تموم شده. حالا دنیا خیلی جدی‌تر از قبله.

همه ازت میوه می‌خوان و تو نمی‌تونی بگی شکوفه‌هام ریختن...

اینجا... ایستگاه سی...

اینجا... تابستان عمر...

دهه نود داره شروع می‌شه. با خودت می‌گی رمز کارتامو می‌رم عوض می‌کنم. از هرچی که توی دهه هشتاد بوده فاصله می‌گیرم. یه دنیای جدید می‌سازم.

اما زندگی چنین فرصتی به هیچ‌کس نمی‌ده. ما ادامه بهار رو باید زندگی ‌کنیم. با تمام خراش‌هایی که روی روحمون افتاده. با تمام فرصتایی که از دست رفته...

 

 

 

حسرت نوشت: همیشه دلم می‌خواست براش ماهی و گل پامچال بخرم. اما هیچ‌وقت عید تهران نبود. حالا... تمام پامچالای بنفش و ماهیای سه دمی سفید و قرمز سینه‌م رو سنگین می‌کنن.

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
امیر

سلام شازده کوچولو من امير هستم از وبلاگ كامران و هومن خسته نباشين . وبلاگ خوبي داري و مطالب خوبي ارسال كردي خوشحال ميشم يه سري هم به وبلاگ من بزني و نظرتو بگي مطمئن باش پشيمون نميشي اگه دوست داشتي منو با نام ( كامران و هومن) لينك كن بعد بهم خبر بده تا منم همين كارو كنم.