آبی

دیگه قرصای آبی رو نمی خورم.

یه جوری ام. تنم کش میاد. درد می کنه. مورچه زیر پوستم راه می ره. اما نمی خورم. نمی خوام بخورم. از این بی خیالی و ریلکسی ای که با قرص به دست میاد، ناراضی ام.

از اینکه وقتی عصبی ام و گوشه ی لبمو می خورم، ازم سؤال کنه قرصتو خوردی، کلافه ام.

باید خوب باشم.

باید بشه که بدون قرص خوب باشم.

می دونم که هم دکتر و هم مشاورم به محض فهمیدن سرزنشم می کنن. می دونم کلی مثال منطقی می زنن که برای گذروندن این دوران نیاز به قرص داری. می دونم که از عوارض ادامه این حالتم می گن.

اما من نمی خوام قرص بخورم.

باید بتونم خوب باشم.

دلم سیگار می خواد. یک سیگار سنگین. مثل ماربرو یا وینستون. می خوام بشینم و خیره بشم به یه گوشه ی آسمون و در سکوت، تمام بسته رو یکجا بکشم. می دونم هنوز دومی تموم نشده که نفسم تنگ می شه. می خوام نفسم گیر کنه. نیاد بالا. می خوام دیگه نتونم آه بکشم.

می دونم اینا از عوارض نخوردن قرصاست. از همین بیزارم. از اینکه برای آرامش، محتاج قرص باشم.

سرانگشتام مورمور می شه. لبامو روی هم فشار می دم.

اما قرص نمی خورم.

من دیگه قرصای آبی رو نمی خورم.

/ 1 نظر / 15 بازدید
x

قرصاتو نخور عزیزم ... ولی هوس سیگار مفتی گرفتن از منو از سرت بدر کن !