من نن آیریلما که سن گز لریم ایشیخ سن

آفتاب وسط آسمان بود. جیغ ترمزی مرا میخکوب کرد. ایستادم و نگاه کردم. سپر ماشین سفید چند سانتیمتر بامن فاصله داشت؟

رفتم بالا. بالای بالا. تصور کردم زمانی که ماشین با من برخورد می کند و من روی زمین می افتم. راننده بر سرش می کوبد و دعا می کند که من زنده باشم.

می آیم پائین. روبروی همان سپر سفید. چند قدم می روم عقب. ماشین کمی می آید جلو. کنارم می ایستد. عضلات صورت مرد هنوز منقبض است. هزار حرف و فحش و ترس توی صورتش است. قبل از اینکه لب هایش را باز کند، می گویم:  آقا من معذرت می خوام. حواسم نبود.

سرش را تکان می دهد و می گذرد.

نفسم را که حبس شده بود، بیرون می دهم و به بالای سرم نگاه می کنم: ممنون که فرصت دیگری به من دادی.

آفتاب بالای سرم است. همان جای همیشگی ایستاده. مثل همیشه با دیدنش لبخند به روی لبم می دود. می نشینیم روی صندلی های یک رستوران. غذایمان را راحت انتخاب می کنیم. چون شاید برایمان مهم نیست که چه چیزی باید بخوریم. حرف هایی که باید بزنیم، اهمیت بیشتری دارد. من شروع می کنم. باید اعتراف کنم. باید همه آنچه را سال ها ندیده ام، بگویم.

متعجب است که چرا ندیده ام. متعجب است که چرا اینهمه حق به جانب بوده ام. اما من از اینکه به حماقت هایم اعتراف کنم، نمی ترسم. شرمنده ام. اما باید معذرت خواهی کنم.

راه می رویم توی پارکی که فقط برای من و اوست. حرف می زنیم و حرف می زنیم و من نمی گویم که سرما برای من خوب نیست. کنارش هستم و نگاهش همان نگاه سال های قبل است. مهربانی و دلسوزی را باهم دارد. نگاهش گرمم می کند.

لبخند می زنم و تمام بارهایی که از خاطرات قبل روی دوشم داشتم، زمین می گذارم. سبک هستم و می توانم بگویم که جز روزهای خوش، چیزی به یاد ندارم. می توانم برای تمام روزهای پیش رویش عشق و شادی و موفقیت آرزو کنم.

خورشید رفته است. ماه باریک و خوش تراشی توی آسمان پررنگ می شود.

دلمان پر از شادی و آرزوست.

آرامم و پر از عشق. پر از آرزوی خوب برای کسی که تمام جوانی ام را با او خوب گذراندم.

نمی دانم باز هم توی خانه یادت خواهد افتاد که اگر من بودم چه می کردم و چه می گفتم؟ اما یادت باشد همیشه که برایت خوبی ها و موفقیت ها را آرزو می کنم. که هرگز روزهای تلخ را به یاد نخواهم آورد.

ممنون که مرا بخشیدی و گذاشتی خوب تمامش کنیم.

برایت عشق آرزو می کنم.

م.خ.ب

/ 4 نظر / 17 بازدید
شازده کوچولو

تیتر مطلب ترجمه یه شعریه که همیشه برات می خوندم. اما حالا دقیق یادم نیست درسته یا نه. گفتی داره دوباره برات اتفاق می افته. اما ناب ترش. برای منم همینه. و خوشحالم و غمگین.

ایلیا

:) فکر نمی کردم به این زودی بری

رضا

به بالای سرم نگاه می کنم: ممنون که فرصت دیگری به من دادی.

عابر

حتم دارم که تویی آن شبح اینه پوش عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش