بیست و هفت مرداد

سلام.

سلام عزیزم!

از این مدل عزیزما، مدت هاست به کسی نگفتم. آخه فقط واسه ی همین حسی بود که حالا دارم بعد از مدتها باهاش می‌نویسم. واسه ی تو بود این حس.

کوچولوی من!

مامان بدون تو خیلی تنها شده. انقدری که گاهی بی هوا این حس رو به زبون میاره. دلش واسه نگاهت تنگ شده.

نه عزیزم!

این نامه رو برای این نمی نویسم که برات از روزای تلخ بی تو بودن بگم، می خوام برات از روزای خوب بگم. از روزایی که بودی.

از اینکه خوشحالم که تا دلم خواست عشقی که بهت داشتم رو به رخ همه کشیدم. که همه وقتی می بوسیدمت حسودی می کردن.

می خوام بگم خوشحالم که دوازده سال زندگیمو با تو بودم.

می خوام بگم خوشحالم که لحظه های بوسیدن و در آغوش گرفتن و بو کشیدنت رو هرگز از دست ندادم.

می خوام بگم خوشحالم که لحظه های بازی کردن با تو و توجه به تو رو هرگز با چیز دیگه ای عوض نکردم.

می خوام بگم خوشحالم که توی سخت ترین دهه ی زندگیم، با من بودی و تحمل روزای سخت رو برام آسون کردی.

تا دو سال قبل، شبی مثل امشب، صورتم رو می چسبوندم به صورتت، صدامو آرووم می کردم و می گفتم:

عشق من! گل باقالی مامان! امشب شب تولدته.

خب حالا مگه چی عوض شده؟ جز اینکه دیگه صورتم صورتت رو لمس نمی کنه؟

هنوزم امشب همون شبیه که فرداش خدا تو رو بهم داد.

هنوزم فردا روز تولدته.

حتی اگه نباشی.

پس عشق مامان!

تولدت مبارک!  

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
ایلیا

چی بگم؟ تقریبا هر سال روز تولدشو یادم می رفت... اما امسال تا تو ذهنم 27 مرداد می اومد اولین خاطره ام تو و ساشا می شد