پرده اتاق خودش را دست باد داده است.
رها و شاد در هوا چرخ می خورد
حال من را دارد
وقتی که در دست خدا هستم.
...
هی! رفیق!
دکمه ON و OFF را که می گفتی، یادت هست؟
وقتی که داری به سمت OFF متمایل می شوی، دلت هنوز پیش اوست؟
من دارم off می شوم .
و منتظرم که قبل از رسیدن به off، کاری کند، حرکتی، حرفی...
که ورق برگردد.
سنگفرش پیاده روی خیابان ولیعصر را نگاه می کنم و فکر می کنم.
تنهایی بخشی از ماست.
شب است. خیلی شب. تاریکِ تاریک...
سرم را بالا می آورم. مرد تکیه داده به دیوار و دارد سیگار می کشد. پا شُل می کنم. نگاه به نگاهش می دهم.
- می شود هم قدم شویم؟
نمی گویم. رد می شوم از مرد.
از مرد بعدی هم که به نظر خسته می آید، رد می شوم. بی آنکه گفته باشم نیاز دارم با کسی قدم بزنم خیابان ِ شب را.
پیاده رو شلوغ است. پیاده رو برای پنج شنبه شب شلوغ است.
مردی کنارم راه می رود که حواسش به من نیست. به او نزدیک تر می شوم و همراهش قدم می زنم.
نه! این نیست.
قدم هایم را آهسته می کنم که رد شود. و رد می شود...
رد می شوند و رد می شوم.
من همقدمی با هرکسی را نمی خواهم.
هم قدمی با کسی را می خواهم که نیست.
و نمی دانم چرا وقتی داشتم از او جدا می شدم، به او نگفتم که اینهمه نیازمند هم قدمی اش هستم.
درک زیبایی، درکی زیباست...
ایمان دارم که:
در وجود هر انسانی، درختی هست به نام آرزو. بر هر شاخه این درخت آرزویی روییده که روزی آنرا به ذهن آورده ایم.
میوه های درخت آرزو را اگر فراموششان کنیم پژمرده می شوند و نارس به زمین می افتند. اما اگر گاه گاهی به آرزوهایمان سر بزنیم و مراقبتشان کنیم، میوه ها می رسند و روزی چیدنی می شوند.
آرزو می کنم میوه های درخت آرزویت امسال چیدنی شوند.
دهانم را باز کردم که بگویم:
- اگه دلت دوست می خواد، خب منو اهلی کن.
نگفتم.
و از خودم می پرسم اگر اونروز، توی اون دشت، روباه به شازده کوچولو این جمله رو نمی گفت، چی می شد؟
دارم سفره هفت سین می چینم. سین ها را می دهم به دخترکی که می خواهد سومین بهار زندگی اش را ببیند تا بگذاردش روی پته های طرح ترنج که یادگار سفرم به کویر است. تخم مرغ ها را با دقت از توی ظرف برمی دارم و به دختر کوچولو توضیح می دهم که با هرکدام چه خاطره هایی دارم و دست آخر تخم مرغی که امسال رنگ کرده ام را می گذارم سر سفره. تا بروم دنبال سمنو صدای شکسته شدن تخم مرغ میخکوبم می کند. برمی گردم. دختر کوچولو با همان عینک بیضی زرشکی، در حالیکه تخم مرغ ِ شکسته را توی دستانش نگه داشته، با بغض و منگی نگاهم می کند.
گونه اش را می بوسم و تخم مرغ را از میان دست های کوچکش آرام برمی دارم. خاطره انگیزترین تخم مرغم است که شکسته است. دخترک هنوز میخکوب است و دارد مرا نگاه می کند. همانطور که تخم مرغ در دستم است، جلویش زانو می شوم تا هم قد شویم:
- من معذرت می خوام عزیزکم. باید برات توضیح می دادم که این تخم مرغا رو خالی کردم و برای همین خیلی زود می شکنن.
دختر کوچولو برای شکستن خاطره های من غصه دارد اما من با لبخند نگاهش می کنم.
کیف می کنم از اینکه برایم طبیعی است که بین خاطره هایم و دختر کوچولویی که روبرویم ایستاده و برای اولین بار است هفت سین می چیند، دختر کوچولو و شادی اش را انتخاب کنم.
سال نود و یک می آید تا من دهه ی نود را عاشقانه و آرام آغاز کنم.
عشق و شادی سهم همه تان باشد در سال جدید.
آمین.
- به نظرت کفش جیر با کیف ورنی خیلی ضایع ست؟ اما کفشه یه باریک پهلوش ورنی داره.
- خوبه که. آخه کفشه کنارش ورنی داره.
- آخه ورنی ش خیلی کمه. فکر کنم شلوار بیافته روش، نمی دونم همینطور موندم ور دارم کیف ورنی رو یا نه. ضایع نباشه.
- می گن که امسال ورنی مده.
- چه می دونم. می گم با کفش جیر ضایع نباشه. انقدر کفشا زاقارت بود امسال که کلی گشتم. همه ی کفشا ده سانت جلوشونه سی سانت پاشنه.
- ها! می گن ورنی و جیر مده.
- بی خیال! ور می دارم همونو. مد هم نبود من مد می کنم.
- قربونت برم من. مبارکت باشه عزیزم.
کیف می کنم که دارد دنبال زندگی و بهانه هایش می دود. کیف می کنم که جای فحش دادن و بد و بیراه گفتن به آدم ها، دارد به مدل کفش ها فحش می دهد.
از خودم می پرسم چند سال است خرید عید نکرده ام؟ از خودم می پرسم چرا خرید عید نکرده ام؟ چرا خرید عید را دوست ندارم؟ برای اینکه یک سال پول نداشتیم خرید عید کنیم و من از اینکه بقیه بچه ها آن سال لباس عید داشتند و من نداشتم خجالت کشیدم؟ برای اینکه سال بعد لباسم کهنه بود و ادای نو بودنش را درآوردم؟ برای اینکه سالهای بعد دیگر حال و حوصله هفت سین و نو شدن را نداشتم؟
این ها بهانه است یا دلیل؟ دلیلی برای کنار گذاشتن زندگی وجود دارد؟
- از الان دارم جمع و جور می کنم تا وقتی راه بیفتیم. می دونم آخرم وقتی رفتم باز یه چیزی جا می ذارم.
- کجا می خوایید برید؟
- شیراز. فردای سال تحویل.
- آخی.. به سلامتی. گفته بودیا. خوش بگذره.
سال تحویل. چند سال است که تخم مرغ رنگ نکرده ام؟ سال قبل یک سین کم گذاشتم سر سفره، برای ساشا.
شیراز. اردیبهشت بود رفتم شیراز؟ تنها رفتم حافظیه. تنها رفتم به آن امامزاده ای که اسمش را یادم نیست. تنها راه رفتم. تنها به آدم ها نگاه کردم. به مرد گفته بودم می شود کتاب حافظش را چند لحظه امانت بگیرم. و فال گرفته بودم، تنها. و یادم نیست برای چه فال گرفته بودم. و یادم نیست کدام شعر حافظ آمده بود.
از اردیبهشت تا الان چقدر دنیا عوض شده. چقدر آدم های دور و برم عوض شده اند.
از اردیبهشت تا الان من سی ساله شده ام. سی سالگی ام را رد کرده ام. به سفری رفتم که برنگردم، اما برگشته ام. برگشتهام که زندگی کنم.
به کلاه سفید لبه بلندی که دیروز برای خودم خریده ام نگاه می کنم. من هم خرید عید کرده ام.
سرشار عشقم. سرشار...
نیاز دارم کسی باشه که دوستش داشته باشم، که عشقی که درونمه رو به کسی بدم و کسی نیست.
همه اصرار دارن نباشن.
و من اصرار نمی کنم به کسی که باشه، که دوستش داشته باشم.
هرچند که نیاز دارم کسی باشه
که دوستش داشته باشم.
چون سرشار عشقم. سرشار...
کافیه به اندازه چند ساعت با من آشنا باشی، تا بدونی چقدر عدد سی رو دوست دارم و سن سی سالگی چقدر برام اهمیت داره.
وقتی شهریور امسال بالاخره سی سالگی به من رسید، یه نفس راحت کشیدم که «هوووووووووف... بالاخره رسیدم.»
و نشستم و حساب کردم براساس تمام این سی سال گذشته و اعتقادات و فرضیاتم، باید یه اتفاق مهم توی امسالم بیافته. هر روز به انتظار یه اتفاق مهم بودم.
وقتی رسمی شدم، از خودم پرسیدم همین بود؟ اما این فقط یه اتفاق شغلی بود که توی هر سنی می تونست بیافته و فقط بشه یه خاطره.
وقتی جواب بله ای که به یه زندگی مشترک داده بودم، به «نه» تغییر دادم، با خودم گفتم همین بود. اما این هم نبود. سی ساله ها تجربه ای دارند که می تونند براساس اون انتخاب درست رو انجام بدن و فقط همین.
وقتی از اولین سفر ِ تنهایی زندگیم به کویر برگشتم، گفتم این همون اتفاقه؟ اما این فقط یه سفر بود که با شرایطی که داشتم باید انجام می شد.
روزها می گذشت و من برگه های تقویم رو رد می کردم. مهر.. آبان .. آذر ... دی
شش ماه اینور سال سی ساله بودم و شش ماه ِ اونور سال. دی داشت تموم می شد و با تلخی ِ خاص ِ خودم شش ماه ِ اینور سال رو تموم شده می دونستم.
وقتی پرت باشی و سر به هوا، وقتی کسی هولت می ده، شوکه می شی. شاید عکس العمل تندی نشون بدی. تا اینکه طرف شونه هاتو بگیره، تکونت بده و مثلاً بگه: داشتی می رفتی زیر ماشین.
وقتی پرت می شم، وقتی سر به هوا می شم و حواسم به هیچ کجای دنیا نیست، خدا خودش میاد و هولم می ده.
دی داشت تموم می شد که خدا هولم داد. اول اخم کردم و دستمو کشیدم که چیه حالا؟ می خوای منو بندازی توی یه هچل جدید؟ اما انگار یه خطر بزرگ نزدیکم بود. چون خدا بدون اینکه جوابمو بده، محکم تر هولم داد.
مثل قبل نبودم. سی ساله بودم. برای همین برنگشتم سر خدا داد بزنم. ایستادم تا ببینم خدا داره به سمت چی هولم میده. ایستادم و به خدا اعتماد کردم.
سی امین روز ماه دی، شد روز تولد من. شد همون اتفاق مهم و یگانه ای که فقط توی سی سالگی امکان به وقوع پیوستنش هست.
این هم از اسفند، آخرین ماه سال یک هزار و سیصد و نود.
و من که شبیه هیچ روزی از روزهای زندگیم نیستم.
و هنوز ایمان دارم: سی سالگی یه معجزه ست، اگر که باورش کنی.
اینهم دو تار نقره ای جدید ِ دیگر که جلوی سرم، سمت راست نشسته اند.
...
ترلان هم از زمستان گذشت تا به بهار رسید.
خوش آمدتان می گویم تارهای نقره ای!
ببارید...

