سکوت که می کنم حالم بهتر است.

فکر می کنم دارم کارمند می شوم. همیشه همینطور است. روزهایی در ماه هست که درد می کشم و ساکتم. وقت هایی که ساکتم بیشتر خودم را می بینم. این روزهایی که ساکتم شنونده خوبی هم نیستم. واقعا ساکتم.

روزمرگی سخت است. دارم دچار روزمرگی می شوم.

...

این دلشوره عجیبی که دارد توی دلم پیچ می خورد هم مال همین سکوت و این حال است. یک دلشوره بی دلیل مرا تسخیر می کند.

...

باید بنویسم. باید حواسم باشد که نوشتن مثل آب است برای گیاهی که منم. نوشتن تمام خون رگ های وجودم است. باید بنویسم تا زنده بمانم. وگرنه به مرده ای متحرک تبدیل می شوم.

...

گیاه بودن خوب است. سالهاست دلم می خواهد گیاه باشم. اما خدا رازی در پنهان کرد و مرا به زمین فرستاد.

...

ساکت که می شوم بهتر فکر می کنم. بهتر زندگی می کنم. و گاهی حتی بهتر می خندم. اما انگار آدمها با صحبت کردن فقط همدیگر را می شناسند و ارتباط برقرار می کنند.

و این بدترین خصیصه آدمهاست.



واژه کلیدی :فصل نو

نویسنده : شازده کوچولو ; ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز ٩ تیر ۱۳٩٤



خواب دیدم برگشته است. مثل خواب همان سالهای دور.

توی دلم می گفتم دیدی گفتم می آید. از پس آنهمه آدم و رنگ. خودش است که آخرش برمی گردد.

خواب دیدم مثل خواب همان سالهای دور سپید پوشیده بودی.

هی به خودم می گفتم برگشته است و چیزی توی دلم کتمان می کرد.

داشتیم می رفتیم سر سفره عقد و عجیب بود که من تو را لحظه ای هم ندیده بودم.

سفره عقد را هم دیدم. همه چیز توردار سفید بود. فقط تو را ندیدم.

چیزهایی هست که دلمان هنوز گیرش است. هرقدر که اعلام کنیم:

من درهای باز گذشته را بسته ام.



واژه کلیدی :فصل نو

نویسنده : شازده کوچولو ; ساعت ٤:۱٧ ‎ق.ظ روز ٦ تیر ۱۳٩٤



 

مثل آدمهای نزدیکی که مدتی از هم دور مانده اند، یک جور خنده داری معذبم. هم آنقدر نزدیکم که بتوانم همه روزهای گذشته را تعریف کنم، هم آنقدر راه طی شده که دلم غریبی می کند و نمی داند از کجا شروع کند.

حواست که نباشد نگاهت می کنم و تا نگاهم کنی، نگاه از نگاهت می دزدم و لبخند خجالت داری می زنم.

دستم را دور فنجان می گیرم و با گرمایش آرام می گیرم. تو داری نگاهم می کنی. سنگینی نگاهت را هنوز می فهمم. موهایم را از روی صورتم می برم پشت گوشم.

تو می گویی: تعریف کن.

دست هایم می گویند هنوز چای داغ است اما گلویم خشک شده. شاید هم کمی زمان بخرم.

چای داغ تمام حنجره تا معده ام را می سوزاند و پایین می رود. نفسم را بیرون می دهم با آه.

- آممم... هرچه بود گذشت.

چشم هایت قانع نمی شود.

- چشم هایم را حفظ کرده ام. مثل همان عکس کلاس اولم...

مکث می کنم.

- ... و هنوز ... باورت می شود.. وقت نوشتن بغض می کنم.

- خوب گذشت؟

خیره می شوم به چای تا از چشم هایت فرار کنم.

- پایان همه قصه ها خوب تمام می شود. گیرم که گاهی در میانه های راه تلخ و سخت می گذرد.

چیزی نمی پرسی. چایت را می نوشی و دیگر نگاهم نمی کنی.

من چای هم نمی نوشم. فقط دست هایم را با فنجان چای گرم می کنم.

...

دیدار دور آدمهای روزگاری نزدیک باید اینطور باشد.

...

 

 



واژه کلیدی :فصل نو

نویسنده : شازده کوچولو ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٤



 

مشکل از همانجایی شروع شد که همه چیز را خلاصه کردیم و به اختصار نوشتیم.

از شب خوش آخر وقت گرفته تا تبریک تولد.

دوستت دارم که بماند.

ما حرف زدن را فراموش کردیم.




نویسنده : شازده کوچولو ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳٩۳



نمی گویم دلتنگ نمی شوم،

نمی گویم کاش بودی به زبانم نمی آید،

نمی گویم یعنی حالا کجاست و چه میکند به فکرم نمی آید،

اما می گویم که هرجا هست الهی رضایت توی دلش باشد و لبخند روی لبش را همیشه میگویم.




نویسنده : شازده کوچولو ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۳ فروردین ۱۳٩٢



برای دنیایت آرامشی را آرزومندم که مثل چادر نماز مادربزرگها به آرامی روی زندگی ات پهن شود.




نویسنده : شازده کوچولو ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۳ فروردین ۱۳٩٢



دارم فرار می کنم.

واسه همینه که اینجا کم میام.

دارم از تو، از خاطره هام فرار می کنم.

اینجوری آرووم ترم.

 

 



واژه کلیدی :زمستان

نویسنده : شازده کوچولو ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۸ دی ۱۳٩۱



 

حواست هست که تمام قصه های من رنگ واقعیت می گیرد؟

حواست هست که از تمام پروانگی ِ بهشتی شده ی من فقط ترلان و باران واقعی نشدند؟

حواست نیست وگرنه می پرسیدی چرا؟

حواست نیست وگرنه می فهمیدی چرا؟



واژه کلیدی :به وقت بهشت و واژه کلیدی :زمستان

نویسنده : شازده کوچولو ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ٩ آذر ۱۳٩۱



تنم تیر می کشد

روحم کش می آید

دارم ترک می کنم

دارم تو را

ترک می کنم



واژه کلیدی :زندگی و واژه کلیدی :شعرهایم

نویسنده : شازده کوچولو ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩۱



ابروهای کشیده دوست داشت و موهای بلند.

به  بلندی موها و کشیدگی ابروهایم نگاه می کنم.

جای او که نیست.

...



واژه کلیدی :زندگی

نویسنده : شازده کوچولو ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩۱